بهار مستي !!!


سيزده ساعت تمام است كه
نشسته ام روي اين لبه باريك پنجره ،
_ آويزان ميان زمين و هوا _
و فكر ميكنم به اينهمه غم و اندوهي كه
سه بهار است گريبانم را ميگيرد و نمي دانم چرا !!!
سيزده ساعت،
آويزان،
روي لبه ي باريك پنجره،
فكر كردم به اين سه بهار آخر...
تا سرانجام فهميدم
به خاطر نبودن گربه ي فقيدم است و
نيمه شباني كه درين سه بهار آخر
بدون جيغهاي مستانه اش سر كرده ام !!!

دوشنبه 15 فروردين ماه 84

پ.ن : مگه بهار بدون مستي ميشه ؟!

کامنت
Post a Comment