صفر



آزادی تلخم را ، فراموش می کنم
وقتی میان شوکران بازوانت ، اسیر می شوم...





کامنت
# خانم شما نمیگی اینجا جوون مجرد میاد ؟
حالا هی این مدلی بنویس
Anonymous Godfather : 2:41 PM  

# محیا جان!
خیلی موجز بود ولی بسیار عمیق
Blogger سینا مالکی : 3:35 PM  

# يعني مي خواي بميري؟
Anonymous همشهري كاوه : 4:50 PM  

# وقتی که این ترانه ها تموم میشه میپوسه
رقیبم از راه میرسه
آخ...
لب تو رو میبوسه...
Anonymous sepidaar : 6:20 PM  

# خوشا اسارت اگر چنين باشد
Anonymous nadoo : 8:19 PM  

# اگه اسارت شیرین باشه .بد نیست.
Anonymous Anonymous : 10:37 PM  

# میدونی یاد چی افتادم؟
یاد این شعر که میگه
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
راستی من تازه واردم بهم سر میزنی؟
Anonymous مداد صورتی : 10:53 PM  

# میدونی یاد چی افتادم؟
یاد این شعری که میگه
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
راستی من تازه واردم بهم سر میزنی؟
Anonymous مداد صورتی : 10:55 PM  

# چیزی نمی تونم بگم ! فقط مرسی از تصویر زیبایی که آفریدی و ... می ترسم خراب تر کنم پس خوب باشی عزیز ... پیش منم بیاااااااااا
Anonymous شاهین صفاری : 12:40 AM  

# نمي‌دونم اين آيه‌هاي زميني از کجاي آن روح مواج و عميق بيرون مي‌ريزد.
فوق‌العاده بود. مرسي!
Blogger شبح : 4:00 PM  

# یییییییییییییییییوووووو ههههههههوووو !
Blogger Armaghan : 12:00 AM  

# خيلي خوب بود عزيز !
Anonymous meisam yousefi : 12:02 PM  

# گاهی دست اتفاق را می گیرم که نیفتد. و گاهی بالشم را پر از شعرهای تازه می کنم تا خواب تو را ببینم. گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس رویاها را روی پیراهنم حس می کنم و دگمه ها را به رنگ جدایی می بینم و گاهی خوابهایم آنقدر آرام و شفافند که وقتی چشم می گشایم؛ جای پای تو روی فرش راه می رود و کتابهایم را که ورق می زنم عطر تو مشامم را پر می کند. یک روز آنقدر دور و ناپیدایی که نشان تو را از هیچکس نمی توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر نزدیک و پیدایی که بی آنکه پلکهایم را باز کنم؛ تو را می بینم. احساس می کنم همه پرستوها برای تو آواز می خوانند و چراغهای آبادی برای تو روشن می شوند. نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاجها دوست خواهند بود و من چند بار دیگر در زمستان به دنیا خواهم آمد. آیا کسی بعد از من شعرهایم را برایت خواهد خواند؟ آیا دستی کلمه های عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد؟ گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی؛ تنگ می شود و دوست دارم نام تو را بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک کنم. و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف به خاک می روم. گاهی آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای پروانه های خشک شده گریه کنم و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمی شود و بوسه هایم را در دفترچه خاطراتم پنهان می کنم... لطفا کمی باورم کن.
Anonymous sepidaar : 12:11 PM  

# تمام ناتمام من با تو تمام میشود
شاعر بی نام و نشان صاحب نام میشود...
Anonymous sepidaar : 3:42 PM  

# تا نهان سازم از تو بار دگر
راز اين خاطر پريشان را
ميكشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگين حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشي جانسوز
از خدا راه چاره مي جويم
پارسا وار در برابر تو
سخن از زهد و توبه مي گويم
آه ... هرگز گمان مبر كه دلم
با زبانم رفيق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود دروغ
كي ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برايم ترانه ميخواني
سخنت جذبه اي نهان دارد
گويا خوابم و ترانه تو
از جهاني دگر نشان دارد
شايد اين را شنيده اي كه زنان
در دل ”آري و نه“ به لب دارند
ضعف خود را عيان نميسازند
راز دار و خموش و مكارند
آه من هم زنم ‚ زني كه دلش
در هواي تو ميزند پر و بال
دوستت دارم اي خيال لطيف
دوستت دارم اي اميد محال
Anonymous sepidaar : 3:45 PM  

# نازک آرای تن ساقه گلی ؛
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دريغـــــــــا
به برم می شکند...
Anonymous sepidaar : 3:48 PM  

# سلام
بهارت خوش، سالت به خير اما
نيامده ام که بهارانه بگويم و بهار مستی کنم!
آمده ام « تابستان » بنوشم و تب مستی کنم!!
سه جرعه :
تا / بسـ / تان
می نوشم و لا ادری.
نصف معرفت تو همين است!
نصف ديگرش هم در توان من نيست!!
مستی بهانه می کنم و خنده می کنم.........!!!
هی می خواهم ساده بگويم
آخر ساده که شاعرانه نمی شود...
هر چند
عاشقانه که می شود
همين کافی است...
آهای عروس بهار هشتاد و پنج ، همزاد ری را
ديرآمدی به خير بود!
بهارترين نارنج فصل ،
تحويل دلم شد
به برکت تابستانت!!
Anonymous sepidaar : 3:55 PM  

# می خواهم از تو بگويم می خواهم از ما بگويم از اغاز فصلی از زندگی که پايانش را رحمی بر من نيست و از دستهايت که گاه و بی گاه دستهايم را می گرفت تا اوج احساساتمان يکی شود و ما دوباره به هم پيوند خورديم در اغاز فصلی از زندگی در شروعی دو باره و من چه کودکانه به تو روز به روز وابسته تر می شدم و ما لحظه به لحظه به هم نزديک تر می شديم و رو حمان به هم پيوند می خورد و بوسه هايمان اوج می گرفت و عشق از ما تا معصوميت نفوذ می کرد و سنگهای قلبمان يک به يک می شکست.ما بی صدا به سوی هم امديم چشمهايمان برق عشق را دارد و نگاهمان به اسمانهاست و ما در فصلی از زندگی سرنوشتمان گره خورده است. ما بخاطريکديگر از هوسهای زود گذر گذشتيم و تا کنون نگذاشته ايم که اشيانه دوستيمان اسير هوسهای وجودمان گرددوما پرستيديم و ستايش کرديم اين صداقت را و می خواهيم جاودانه باشد انچه که می بينيم

اما من می ترسم می ترسم که جای تو را حسرتی هميشگی بگيرد. من راهم را انتخاب کرده ام اما تو دستهای مرا بدون احساست می گذاری خالی شدم با اينکه از تو لبريزم در وجودمی اما با تو نيستم می خواهم به يکباره از اين حس جدا شوم ....ولی از تو نمی توانم...... می دانم که راهم طولانی است من می ايم حتی اگر پاهايم خسته و زخمی باشد اما تو رنجهای مرا بدون حرف می گذاری من ميخواهم تو را اين حسادت کودکانه را اما تو قلبم را بی جواب می گذاری من ميدانم من می توانم اما تو چشمهايم را در ابهام می گذاری ميدانم اين يک ريسک است که ممکن است به نابودی من بيانجامد اما من ان را دوست دارم نابودی را به خاطر تو تو را برای خودم وخودم را فنای تو شايد اين پايان کار نباشد شايد اين شروعی دو باره برای تو باشد شروعی که خود نمی دانی اغاز کرده ای و هر لحظه پايانش را به من نويد می دهی و من چه صبورانه فصل به فصل زندگيت را با تو ورق می زنم و تنهای تنها به اسمان شبهای تو می نگرم و می گريم واين صدای من است که در شلوغی خانه تو گم می شود خانه ای که پنجره هايش به روی هر کسی بسته است و فضايش بوی احساس ميدهد و من در خانه توام خانه ای شيشه ای که می تپد و می تپد و احساساست عميقت را جريان می دهد و گرما می دهد وجود خسته و دل ازرده مرا . اخر تو چندی پيش به کسی گفتی که تنها هستی و من گريستم و اين صدای من است که در شلوغی خانه ات گم می شود......اری من از تو می گويم من از ما می گويم از اغاز فصلی از زندگی که پايانش را رحمی بر من نيست
Anonymous sepidaar : 3:58 PM  

# بهت گفته بودم كه يك فيلمنامه ي داستاني بر مبناي شخصيت و زندگي مريلين مونرو نوشتم؟

اگه نزنيم بايد بگم كه من عاشق مونروام، فقط حيف كه n سال پيش مرده و منو آرزو به دل كرده
Anonymous همشهري كاوه : 4:07 PM  

# kheili naaz bood
kheilii....
Anonymous | : 12:15 AM  

# ............
Anonymous | : 12:16 AM  

# the fall of mahya!
Anonymous ماهی دودی : 11:27 AM  

# باید نوشیدش
یک بار برای همیشه
تا خاطره گذشته های آزاد
دست نیافتنی و
زمزمه گردد
سراسر
در خواب مرگش


موفق باشید...
Anonymous دانیال : 11:31 PM  

# Khob farghi nemikone dovvomiam azadiye talkhe -- yekam talkh tar --
Blogger Shahrzad : 2:58 AM  

# لحظه‌ها رو با تو بودن

در نگاه تو شكفتن

حس عشق رو در تو ديدن

مثل روياي تو خوابه

با تو رفتن

با تو موندن

مثل قصه تو رو خوندن

تا هميشه تو رو خواستن

مثل تشنگي آبه

اگه چشمات من رو مي‌خواست

تو نگاه تو ميمردم

اگه دستات مال من بود

جون به دستات مي‌سپردم

اگه اسمم رو مي‌خوندي

ديگه از ياد نمي‌بردم

اگه با من تو مي‌موندي

همه دنيا رو مي‌بردم

بي تو اما سرسپردن

بي تو و عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن

بي تو خوب من محاله

بي تو حتي زنده موندن

بي هدف نفس كشيدن

تا ابد تو رو نديدن

واسه من رنج و عذابه

توي آسمون عشقم

غير تو پرنده‌اي نيست

روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه‌اي نيست

توي قلب من عزيزم

هيچ كسي جايي نداره

دل عاشقم بجز تو

هيچ كسي رو دوست نداره
Anonymous sepidaar : 12:16 PM  

# محيا جون چه شعر هايي گفتي دختر !!! وجدانا خيلي حظ كرديم ...البته يه نمه ناموسي بود هاااا !!! سعي كن كمتر صوبتهاي ناموسي رو مطرح كني!!! گرفتي چي شد؟؟؟
Anonymous لات اينترنتي : 3:16 PM  

# آزادی به از بند
چه با لبخند
چه بی لبخند
...
حالا این میون
من دلم شوکران می خواد
تا ابدیت در نگاهم خانه کنه
...
Anonymous فروه : 9:43 PM  

# حای شکرش باقیه که خودتو از یاد نمیبری ! البته اونم معلوم نمیشه ...
اما خوب چه شکری ؟
چی بهتر از اون ؟؟؟؟
Anonymous ● مـــــامــــان بــــــــزرگ ● : 8:48 PM  

# اینه که میگن :

لحظه ها میگذرد
آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
Anonymous ● مـــــامــــان بــــــــزرگ ● : 8:50 PM  

# zaanovanam che bi eraade sost mishavand, vaghti khotoote aabiye to mitaaband o mitapand az poshte shishye sard. :*
Anonymous araam : 1:50 AM  

# شيريني اسيري
اينچنين
و زهر مار آزادي
آنچنان
...
زندگي را
به تندي پك آخر سيگارت
واگذار.
Blogger doubtzero : 7:57 AM  

# ziba boooodddddddddd
Blogger Neda : 8:37 PM  

# ziba booooddddddddd
Blogger Neda : 8:37 PM  

# ziba booooodddd kheili
Blogger Neda : 8:39 PM  

# خوش به حالت که گرفتار بازوانش هستی!
من هنوز در برق نگاهش اسیر مانده ام!
Anonymous zero : 5:00 AM  

# اتفاقا همين امروز نوشتم که سودا چنين خوش است که حالشو نداشتم بقيشو بنويسم
سودا چنين خوش است که يکجا کند کسي
.دنيا و اخرت به نگاهي فروختيم
اين همه مطالب زيبا سر حالم اورد بقيشو هم نوشتم
حيف که شعرش از من نيست
Blogger sepehr : 8:06 AM  

# دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت
Anonymous sepidaar : 10:58 AM  

# che fayede... vaghty az bazoanesh raha beshi... dobare toyio talkhie azadi!
Anonymous رها : 10:55 PM  

Post a Comment