Sunday, May 27, 2007

دیگر نه شعور و حماقت به کار من خواهد آمد ،
نه سکوت .
اعتراف سختی را مانم ،
که زیر شکنجه اقرار می شود ...
« آری من ، من تیغ کشیدم بر صورت اثیری دختر رویاها،
من رد تازیانه ی عقل را بر تن ترد احساسش به جا گذاشتم .
آری من ، من تبر شکستم بر انحناهای نازک نهال عشقش ،
من روی گرداندم از خونابه های بغضش ... »
های کجایند بازجویان منطق و رابطه ؟
بازجویان زندگی ؟
پیش از اینها باید اقرار می شدم ...
حالا
با هرچه غرور در آستین و
هرچه تزویر در وجود دارم ،
می نشینم و پنج نوبت بر آستان تمام رسولان زن باز
بوسه می زنم
تا نجابتشان را بیالایم ...
نه سکوت .
اعتراف سختی را مانم ،
که زیر شکنجه اقرار می شود ...
« آری من ، من تیغ کشیدم بر صورت اثیری دختر رویاها،
من رد تازیانه ی عقل را بر تن ترد احساسش به جا گذاشتم .
آری من ، من تبر شکستم بر انحناهای نازک نهال عشقش ،
من روی گرداندم از خونابه های بغضش ... »
های کجایند بازجویان منطق و رابطه ؟
بازجویان زندگی ؟
پیش از اینها باید اقرار می شدم ...
حالا
با هرچه غرور در آستین و
هرچه تزویر در وجود دارم ،
می نشینم و پنج نوبت بر آستان تمام رسولان زن باز
بوسه می زنم
تا نجابتشان را بیالایم ...
6 خرداد 86