.:: صفر مطلق ::.


Et il ya est un cabinet foncé profondément intérieur de moi que je appelé mon zéro absolu...
دوستان



برای عزیزم نازلی، تا همیشه...


نوبت عاشقي !

دوباره يه چهارشنبه‌ي ديگه و كنج خلوت كافه، دوباره من و تو كه نشستيم روبه روي هم، تو چشم هم زل زديم و تند تند به هم مي خنديم. دوباره كتاب و امضاي برسم يادبود و اضافه شدن يكي ديگه به كتابخونه‌ي سراسر ياد بود من و تو. دوباره دود سيگار و قهوه و تاكيدمون روي لذتي كه از با هم بودن مي‌بريم. و دوباره دلمون كه مي‌دونه خسته شدیم. ازين كنج خلوت سمت چپ كافه. از اين لبخندها. اين قهوه و كتابها و اين تاكيدها. خسته شديم از همديگه و شهامت گفتنشو نداريم.
مث هميشه عصباني مي‌شي از اينكه جاي رژلب من روي لبه فنجون مي‌مونه. عصباني ميشي از اينكه مي‌خوام آخرين سيگار عمرم رو دود كنم، تنها آخرينشو. و من مث اين اواخر بهت نمي‌گم كه تو اين چند ماهي كه با تو ميام اينجا چند نفر عاشقم شدن، من عاشق چند نفر شدم! دلم مي‌خواد بهت بگم، که چند نفر منتظر روزي هستن كه اين صندلي رو به روي من خالي بشه، بيان بشينن و بگن: « اگه خودكارتون نمي‌نويسه، مي‌تونين از خودكار من استفاده كنين! »
تو چشات نگاه مي‌كنم، لبامو غنچه مي‌كنم و ابروهامو مي‌ندازم بالا. مي‌دوني كه مي‌خوام يه چيزه مهم بگم. چشم مي‌دوزي به لبام. مي‌گم: « خودكاري كه بهم دادي داره تموم ميشه، چن روزه مجبورم دو ساعت ها كنم و تكونش بدم تا بتونم چن خط بنويسم ».
تو چشات نگاه مي‌كنم و مي‌دونم كه مي‌فهمي حالا ديگه نوبت يه خودكاره ديگه‌ست...






نامت با آرامش آغاز می شود.
بی چهارچوب، چون ترانه یِ رهاییِ آواز خوانانِ دوره گرد،
آمیخته با پژواکِ مبهمِ دریا.

با تو
لرزش های قلبم،
حرکتِ افسونگرانه یِ رقاصه هایِ بی قرار.
با تو
درخشش چشم هایم،
جام هایِ باستانیِ ساقیانِ شب زنده دار.
تنها با تو که زاییده یِ فصلِ یاس هایی .
زاییده یِ شبِ شب زنده داریِ صنوبرها...

نامت با آرامش آغاز می شود،
آمیخته با پژواکِ مبهمِ دریا...

سینه سرخی که در سپیدارِ قامتت لانه کرده،
مرا
می
خواند...

شهرِ بازوانت، موطن آزادی
آغوشت، امنیت ذرت زارانِ ظهرهایِ پنهانِ کودکی ست...

شکیبا شو برای خارهایم .



بیست و چهار فروردین 87




چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.

تو از هزاره های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای تست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای تست
چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند .

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بسفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
که سرو هم درو شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت .

زمان بی کرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست .
زنده باش .



ه. الف . سایه


پ. ن : بهار نو مبارک


...


تی غت ر ا
تی غت
را
تیغت را
که عاشقانه
که عاشقانه
که عاشقانه فرود می آید

سمت
چپ
سینه ام
نشانه
برو...


اسفند 86


نهالک شاهتوتم
وحشت زمستان این چنین پیرت کرده
یا ابرهای آبستن آسمان ؟
صبر کن تا
خورشید.
به بالای این دیوار سیمانی که برسد،
وسوسه ی عاشق شدن
می زند به ریشه ات.
می دود به درون ت .
پوسته های خشک و تلخ ت را می شکافد
و تسخیر می کند ، برهنگی ات را.
صبر کن
تا صدای جیغ گربه ها فقط.


اسفند 86


زمانی طولانی را دوستت داشته ام و
زمانی طولانی را عاشقت ...
حالا موهایم سپید شده اند و تو
دیگر حتی پاهایم را به یاد نمی آوری ...
اما
باور کن
هنوز هم می توانم
طلوع را به تاخیر بیاندازم.
با شعرهایی که تمام شب در گوش ماه زمزمه می کنم .



بهمن 86


3

و من بر خود لرزیدم
از درک این همه برف.
این پوشش سفید و یکدست
که بکارتش
با اندک توان گرمای بی جان خورشید زمستان
زایل می شود
و سفیدی اش
در گروی کفشهای کهنه ی رهگذر سرماخورده ای ست،
که سر در گریبان و به شتاب می رود
و دشنام می دهد زیرلب...


دی ماه 86


2

قور قور قورباغه های سیاهپوش
شلاق شقاوت بر تن پروانه ها
برکه، گل آلودتر از پیش

...

آذر 86


1


رگبار سخت و
صبح سرد.
کلاغهای مغرور،
کلاغهای متکبر از آزادی
...



آبان 86


نبودنت،
تلواسه اي از تبار تباهي ،
تنيده بر تارهاي تن.
دچار دايره ي درد و دربند دخمه ي دريغ !

بودنت ،
تسخير طلسم تيره گي،
تابيده بر طراوت طلوع .
باش و برهانم از بند و برسانم به بوسه ي بقا !



مهر 86